خرید بک لینک
یک وقتهایی میخواهی بنویسی اما نمیتوانی، به این وضعیت میگویند «نازایی». یک وقتهای دیگری میتوانی بنویسی اما نمیخواهی، به این وضعیت میگویند «سقط جنین». بدترین حالتش میدانید چیست؟ اینکه تا نصفهی راه رفته باشی، یعنی متن را توی ذهنت نوشته باشی اما بعد پیش خودت بگویی «من که نمیخوام بنویسم» و بر

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:25

* نیلوفر نیک بنیاد *

نظرخواهی بسته است که فکر نکنید موظف به آمدن و نظر دادن هستید. هر کس میآید قدمش روی چشم. اگر کار یا نظری هم دارید به ایمیل موجود در پروفایل بفرستید، حتما جواب میدهم.

* کپیبرداری نکنید. از ما گفتن *

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 22:23

هیچکس نمیداند که من چند سال است هر شب با صدای سرفههای او خوابم میبرد و هر روز قبل از زنگزدن ساعتم، با صدای سرفههای او بیدار میشوم. بعضیوقتها فکر میکنم حتی خودش هم به سرفههایش عادت کرده و دیگر صدایشان را نمیشنود. سرفههایی که چند سال است با ریتم و ضربآهنگ خاصی در خانهمان پخش میشود و ه

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

گفت: «فردا میتونیم ببینیم همدیگه رو؟». قبل از اینکه جوابش را بدهم، با پای عفونتکردهی درب و داغانم لنگان لنگان تا اتاق رفتم، کتابی را که یک ماه قبل برایش خریده بودم، برداشتم. تند تند صفحههایش را ورق زدم تا آن تکهی مورد علاقهام را پیدا کنم و توی صفحهی اول برایش بهعنوان یادگاری بنویسم. بعد ب

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

طوری به دوستداشتن آدمها بیاعتماد شدهام که هرکس ادعا میکند دوستم دارد، پوزخندی میزنم و توی دلم میگویم: «این هم رفت تو لیست خالیبندها!» یا من زیادی پرتوقعم یا دیگران واقعا ادعایشان پوچ است. وگرنه چطور ممکن است کسی را دوست داشته باشیم ولی ده روز یک بار هم یادش نکنیم؟ چطور ممکن است کسی را دوست

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

یک روز یکهو صدای آشنای کسی را پشت سرت میشنوی: «ببخشید خانوم، خیابون رامین کجاست؟». توی یک لحظه به این فکر میکنی که برگردی و با سیلی در گوشش بزنی یا محکم در آغوشش بگیری و شکایت تمام سالهای دوری را سرش بریزی؟! اما وقتی برمیگردی، غریبهای را میبینی با لهجهای آشنا. لهجهای که انگار هیچطوری فرامو

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

انگشت پام را جراحی کردهام و با اینکه دکتر ده دوازده لایه باند پیچیده دورش، تمام باندها قرمز و خونی شدهاند. بعد من با این وضع نشستهام بقیهی ناخنهایم را لاک قرمز زدهام که یکوقت آن انگشت بیچاره احساس تنهایی و غربت نکند. مثلا فکر کند خودش هم لاک قرمز زده. یا فکر کند خونیشدن شتری است که روی هر ن

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم. سوراخهای ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمیشد. آب داغ میخورد به زخم خشکنشدهام و بیشتر درد میگرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگهای قری میآمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی کردم

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

گفت: «دلم تنگ شده برات.»

گفتم: «خب چرا نمیای همدیگه رو ببینیم؟»

گفت: «آخه دیگه کارم اون سمت نیست، مسیرم نمیخوره!»

گفتم، نه، چیزی نگفتم! توی دلم به این فکر کردم که چقدر دلتنگ شدنش را باور نمیکنم.

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

برایم نامه نوشته: «سلام. از کادوی قشنگتان ممنونم. من کلاس دوم هستم. شما کلاس چندم هستید؟» بعد هم اسمش را نوشته و زیر آن اضافه کرده: «رها... کلاس دوم بنفشه، مدرسهی گلها» برایم جالب است که بچهها اینقدر نسبت به «کلاس» هایشان حساسند. طوری در مورد کلاسشان حرف میزنند که انگار تنها راه شناختن آنها و

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

* نیلوفر نیک بنیاد *

نظرخواهی بسته است که فکر نکنید موظف به آمدن و نظر دادن هستید. هر کس میآید قدمش روی چشم. اگر کار یا نظری هم دارید به ایمیل موجود در پروفایل بفرستید، حتما جواب میدهم.

* کپیبرداری نکنید. از ما گفتن *

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

کاش به جای تمام این نرمافزارهایی که لو میدهند چند نفر عکس پروفایلت را یواشکی دید زدهاند و چند نفر از صفحهی اینستاگرامت اسکرینشات گرفتهاند و چند نفر بیخبر فیسبوکت را چک کردهاند و چند نفر مطالبت را بیاجازه ذخیره کردهاند و... یک نرمافزار میساختند که هروقت دلت گرفت، خودبهخود پیغام بدهد فل

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 15:44

صفحه بندی